تبليغاتX
آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
سلااااااااااااااااام!

شما هم حس میکنید؟!

بوش همه جا پیچیده! چی؟ نههههههههه!!! غذام نسوخته، بوی ماه مهرو میگم!

قبلنا این موقع ها خیلی ذوق داشتیم!

ذوق خرید کیف و کفش و لباس نو!!!

من که خیلی دوست داشتم!

نمیدونید با چه ذوقیم میرفتم مدرسه!

http://koochegard.persiangig.com/image/school/1.jpg

 ها چیزه این من نیستما!!!

البته همهیشه اینجوری نبودا بعضی وقتا هم اینجوری منو میبردن مدرسه!!!


http://www.nicholsoncartoons.com.au/cartoons/new/2002-01-30%20Jan%20First%20day%20at%20school%20anxious%20parents%20550.jpg


اما چه دوران شیرینی بود!

شیرینیش هنو زیر دندونامه!(ها چی گفتم خودمم نمیدونم):دی

چه خاطراتی داشتیم!

چه بزن و بکوبایی!!!

http://cartoon3000.persiangig.com/image/caricature/raghs03.jpg


من هم بچه درس خون بودم هم شیطون! واسه همین زیاد چیزی بهم نمیگفتن!

چه کارایی که نمیکردیم!

البته نمیدونم شما پسرا هم ازین کارا میکردین یا نه!!!

مثلا یه دفعه کپسول انداختیم تو بخاری!

چه بوی گندی کل مدرسه رو برداشت!

یه بارم اسپری انداختیم تو بخاری و هم بخاری ترکید هم اسپری!!! بعدش خودمونو زدیم به غش و ضعف که نفهمن کاره ماست!

وای پرتغال دزدی!

توی حیاط مدرسمون کلی درخت پرتغال بود! این ناظم گرامی هم نمیزاشت به طرفشون بریم!

ماهم همیشه کشیک میدادیم و یواشکی کلی پرتغال میچیدیم!

وقتیم که شصتش خبر دار میشد با یه قیافه ی حق به جانب میگفتم خب اون همه شهریه میدیم یه پرتغالم نمیتونیم بخوریم!!!

بدبختم وقتی قیافه ی مارو میدید دمشو میزاشت رو کولشو فرار میکرد!

خب الانم دیگه وقت دانشگاس!

اونم زیاد فرقی با مدرسه نمیکنه!

چقده دلم واسه استادامون تنگ شده!

واسه نگاهای قشنگشون

واسه لبخندای ملیحشون

واسه وقتی عصبانیشون میکردیم

واسه سلف دانشگاهم دلم تنگیده

چون هرکی که بخوای تو دانشگاه پیدا میشه! به لطف مسئولین پول بده برو دانشگاه!!!

خب گفتم این وسط سوتی دانشگامونم بگم !

به این عکس خوب توجه کنید!!!

http://www.ashreshteh.com/archive/images/FunnyIran3/08.jpg


تعجب نکیند این سر در دانشگاه ماست!

نیست خیلی باسوادن واسه اینه!

کلی بهشون گفتیم تا زیر بار رفتن که اشتباه شده و درستش کردن!

خب یه چنداتایی از عسکای دانشگامونم میزارم بدونین قراره هفته ی دیگه کجارو متر کنم!

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/10/305115_orig.jpg

البته هرچی گشتم عکسای جدیدشو پیدا نکردم!

الان کلی توش درخت و گل و بلبل داره !

اینم یه عکس خوشگل از آقای هاشمی رفسنجانی و ساختمون فنی دانشگامون!

http://i23.tinypic.com/3136bec.jpg

نمیدونید چه ذوقی داشتم وقتی اکبر شاه اومده بود دانشگامون!

دمش گرم بین این همه جمعیت واسم دست تکون داد!

فیلمش فکر کنم داشته باشم!

پیدا کنم واستون میزارم!

واسه ی افتتاح کتابخونه و سالن ورزشی دانشگاه اومده بود!

خداییش دست این مسئولین درد نکنه  این همه از ما پول میگیرن اما کلیم به دانشگامون میرسن!

خداییش استخر و سنا جکوزیش که عالیه!

کتابخونشم حرف نداره!

خب دیگه اینم دانشگاه ما بود!

راستی فکر کنم این آجیمم هلیا رفته واسه ثبت نام!

آخه اونم رشته ی خودم بابل قبول شده!مهندسی کامپیوتر!

چه کیفی بده امسال


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
سلام!

این آخرین سوتی بود که شنیدم!

دلم نیومد اینجا ننویسم!

آخه خیلی خندیدیم!

خب دست هر جا میرم تمام حواسم به سوتی هاس! سریع میرمو یه گوشه مخفی میشم

افطاری جایی دعوت بودیم! البته فقط ما نبودیم کلی از اقوام هم بودن!

جای شما خالی خیلی خوش گذشت!

انقدر شلوغ کردیم فقط کم مونده بود کارمون به حرکات موزون برسه!


یکی یه بچه ی نه خب اینجوری نمیگم شما که نمیشناسین خب!

محمد یه دختر کوچولو و خوشگل داره که اسمش ستایشه!

تقریبا یه سال و خورده ای میشه!

خیلی شیطونه!

رفته بود رو مبل و بپر بپر میکرد!

بابابزرگش به محمد گفت پسرم مواظب بچه باش خدای نکرده میفته!

محمد برگشت دخترشو نگاه کردو دید ستایش داره میاد پایین!

گفت بابا جان چیزی نیست داره از رو مبل پیاده میشه!

ماهم که بیجنبه فقط منتظریم یه بدبختی سوتی بده!

قل میخوردیم رو زمین!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
سلااااااااااااااااااااااااااام

من اومدممممممممممم دست دست دست بیا جون ننه اقدص بیا (شکلک گفتن نداره ها ولی اون تک خونه منم )

هوووووووووو دوففففففف دیشششششش دوفففففففففف

اهم اهم

خوب اول از همه بگم من مهسا نیستم یعنی هستما ولی نیستم ( شکلک من جیگیلیه شماره ۲ همون هلیام )

خوبییییی؟ خوبم

وااااای این خاله ایا چقده نازن ( به قول عمه ای ریحانه )بایییییییی خوجلهههههههههه

 

خوب من دیدم این آجی مهسا اومده عکسای خاله ای گذاشته گفتم منم بیام عکسای عمه ای بزارم که دیگه من نمیتونم جلو خودمو بگیرم بدوام برم بیارم عکسو ببینین

حالا همه چشا بستهه .........       ....... ....... .....      ......... هااااااا مگه نگفتم چشا بسته واسه چی نیگا میکنی ( هر کی یواشکی نیگا کنه دفعه دیگه باید وبلاگو جارو کنه )

حالا باز کنین ...........  .........       ....... ....... .....      .........  گفتم باز کنییییییییییییییییییییییینن ُدههه

اینم از عمه ای ریحانه

اینو ۱۲ تیر ازش گرفتم الان یه سال و نیمه شه عزیززززززززززززززم

وای این بچه یه دیقه آروم نیمشینه ازش عکس بگیری که  دیگه حسابی بهمون حال داد ببین چه شکلی شدم من بعد از اینکه عکس گرفتم

هااااای چرا میخندی خیلیم دلبر شده بودم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
سلام

امروز نشسته بودم داشتم عکسامو ورق میزدم

دیدم واااااااااااااااااااااااااای من چقده عکس خاله جون دارمو اینجا نزاشتم

خب اینم خاله جونای من!!!


النای خاله! خاله فداش شه الهی!

النای خاله 9 ماهشه!

http://www.uui.ir/pictures/256662dd6cb29b104d6ba749e583ef05.jpg

http://www.uui.ir/pictures/709e5df4cd9245503c2933ce4ad99fff.jpg


خب اینم النا و سلنای خاله!!!

سلنای خاله 7 ماهشه!


اینجا تنهای جاییکه این دوتا کنار هم ساکت نشستن!

نمیدونم چرا النا همیشه موهای جلوی سلنا رو میگیره و ول نمیکنه!

بگو ماشالله!!!

خاله جونیا چش بخورن با من طرفین

خب دیگه دوستون دارم !

از طرف همتونم نیناهارو بوس میکنم!



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
سلام

خب  قرار بود دیگه از مریضی و اینا حرف نزنیم!

اما انگاری نمیشه!

همه میگن چشم خوردم ! لامصب عجب چشمی بوده که واقعا منو خورده!

خب بعد اون آنفولانزا دوباره یه دل درد شدید در حد تیم ملی!

مریضی سومم این بود که یه شب دسته جمعی رفتیم جنگل!

با زن داداش گرامی رفتیم تا لیوانارو بشوریم! زن داداش عزیز مشغول آب کشیدن لیوانا بود منم سینی رو نگه داشته بودم که لیوانارو بزاره توش!

کنارمونم یه منقل بزرگ بود که صاحب دکه داشت ذغالارو زیرو رو میکرد!

یهویی دیدم یه چیز سیاه اندازه ی دوتا بند انگشت افتاد تو آستینم و یهویی دستم سوخت!

گفتم بیا انقده به این آتیشا زل زدی که ذغال افتاد تو آستینت!

سریع دستمو گرفتم زیر شیر آب اما چیزی نبود!

وااااااااااااااااااااااااااااااای دستم میسوخت و اصلا هیچ اثری از سوختگی روش نبود!

فقط تونستم به سرعت برق برم تو آلاچیقمون و مانتومو کندمو دستمو گرفتم جلوی بابام!

بابای بیچارمم فکر جای یه نیش رو دستم دیدو گفت حتما زنبور نیشت زده!

خب سرتونو درد نیارم!

5 دقیقه نشده بود که دستم شروع کرد به قرمز شدن و ورم کردن!

تا صبح نخوابیدم!

صبح اول وقت رفتم دکترو ایشون فرمودن که یه حشره ی سمی نیشت زده که به خاطر نیشت دستت عفونت کرده!

واقعا داشتم شاخ درمیاوردم!

یه هفته طول کشید تا دستم خوب شد!

داداشام منتظر بودن که صبح از خواب بیدارشمو مثل اسپایدرمن عوض بشم حالا تبدیل به چی بشم خدا میدونه فقط میگفتن مطمعنیم میتونی پرواز کنی

تازه دیروز داروهام تموم شده بود که دوباره علائم آنفولانزا پدیدار شد!

واقعا کسی حرفی برای گفتن نداشت!

انقدر تو این یه ماه رعایت کردمو هیچ جا نرفتم مریض شدنم هم واسه ما شده دردسر!

خب حالا نوبته خاطره ی جالب این مریضی:

امروز رفتم طبق معمول آمپول نوش جان کنم!

وااااااااااااااااااااااو ببین اینجا چه خبره؟!

انگاری همه ی ملت آنفولانزا گرفتن!(تورو خدا مواظب خودتون باشید دل ندارم مریض ببینمتون)!

هر تخت که خالی میشد سریع نفر بعدی میرفت تا آمپول بزنه!

تخت کناریه من یه پیرزنی دراز کشیده بود که از زمینو زمان مینالید!

تنها یه پرده بین ما  فاصله بود!

اومدم تخت کناریش دراز بکشم البته دقیقا مخالف جهت اون!

نگو پیرزنه سرشو گذاشته بود رو تخت من!

نمیدونم چرا اینجوری دراز کشیده بود! تا اومم پامو دراز کنم دیدم یکی گفت:

آااااااااااااااااااااااااااااااااااای کور شدم!

پام محکم خورده بود تو صورت بیچاره! یهویی دیدم میگه کی بود کی بود!

گفتم عزیزم ! مادر من معذرت میخوام ! عمدی نبود!

همین حین خانوم پرستار داشت آمپول منو میزد که دیدم یه چیزی محکم داره میخوره رو پام!

حاج خانوم عصبانی که فشارشم 18 بود با لنگه کفش میزد رو پایه من!

نمیتونستم جلوی خندمو بگیرم!

قهقهه میزدم و از شدت خنده تخت تکون میخورد! خانوم پرستارم شروع کرد به خندیدن!

بیمارستان منفجر شد از خنده!

و سر سوزن تو تن بنده شیکست و حالا بیا و درش بیار!

hما خب انقده خندیده بودم اصلا درد واسم معنی نداشتو  خنده خنده سوزنو از تنم دراوردن!


نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
اینو واسه اد لیستم سند کرده بودم گفتم واسه شماها هم بزارم!

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

سلام به همه ی دوستای نتی گلم
منو نمیبین خوش میگذره؟
ها اومده عرض ادب و اینا بکنمو بگم
نه باز اول اینو بگم
اومدم پخ دسته جمعی کنم همتون دیدم وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااو چقده اد لیستم شلوغه دیگه واسه همه فرستادم دیگه

یه چند روز پیش حالم اصلا خوب نبود
البته کار دست خودم داده بودم
 بردنم دکتر

آقای دکتر فرمودن که
ااااااااااااااااااای چه دکتر بی هدبی

خب از موضوع دور نشیم
فرمودن که اگه دیرتر میومدی مثل این باید میرفتی اون بالا بالاها

و اعلام کردن که ازین آنفولانزای نوع
َََََA
گرفتی!

الانم تحت مراقبتم
و استراحت مطلق
بابا حوصلم سر رفته نمیتونم هیچ کاری بکنم فقط دکتر آمپول
سرم تقویتی قرص
میگن تقصیر توء
دوست نابابو میگم

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

ای بابا یه بار خواستیم دروغ بگیما!
اینا میگن حالت خیلی بده اما مگه دست ایناست!
خدا جون خودش هوامو داره!

....................................................................................................................................
ازینا گذشته گفتم خوبی بدی چیزی دیدن به بزرگیه خودتون ببخشید!
میدونم بعضی موقع ها خیلی اذیت کردم

از هیچ کاریم دریغ نکردم

خیلی وقتا هم شماها منو اذیت کردین



آهای تویی که میگی نمیبخشی
دلت میاد
خب ببخش دیگه
میدونم با تک تکتون خاطرات خوب و بد زیادی داشتم!
همه جور خاطره داشتیم


آدم این موقع ها به چه چیزایی که فکر نمیکنه
............................................................................................................................


خب دیگه وقتم تموم شد نوبت آمپول بعدیمه
باید تمومش کنم
 
خب دیگه دوستون دارم
اینا هم بیخودی حرص و جوش میخوردن
من حالم خیلیم خوبه

فردا هم قراره داداشم واسم کرم خاکی بیاره
میخوام یکی و اذیت کنم:دی

یه چیزایی درباره ی بیماری در ادامه ی مطلب توضیح دادم!



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم شهریور 1388 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام!

وای ببین چقدر اینجا خاک گرفته!

تازگیا حوصله نداشتم چیزی بنویسم! سوتی بود اما حوصله نبود این وسطا!

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

دیروز رفته بودیم عروسی!

عروسی یکی از آشناها!

عمه ی داماد پیش ما بود

عمه ی داماد فارسی بلد نبود صحبت کنه و خیلی خیلی براش سخت بود!

مامانم سراغ یکی رو ازش گرفت و گفت مینا کجاست؟!

اونم گفت دختر فامیلشونو بیرون کردن الان اونجا بزن بزنه! مینا اونجاست داره بهش خوش میگذره!

منو مامانمم فقط نیگا میکردیم!

بعدا از یکی دیگه پرسیدیم جریان چیه؟!

فهمیدیم منظور عمهه این بوده که :

دختر فامیلشونو دارن شوهر میدن اونجا الان بزن بکوبه!



نوشته شده در تاريخ جمعه نهم مرداد 1388 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
سلام

این خاطره مال خودم نی

خالم اینا واسشون اتفاق افتاده!

فکر کنم یه جایی نزدیکای نیشابور(اگه درست گفته باشم) یه امامزاده ای هست به اسم امامزاده ابراهیم!

خیلی شلوغ بوده و یکی ازین خانوما که من فقط تو موزه ها میبینمشون داشته درباره ی قدمت اونجا توضیحاتی میداده!

بعد هرکی هر سوالی داشته میپرسیده و خانومه با کلی افاده و فیس جواب میداده!

یه پیرزنی ازین وسط دستشو بالا میبره و میپرسه؟!

ببخشید خانوم!

این همون حضرت ابراهیمه که خونه ی خدا رو ساخته؟!

ملت از خنده منفجر میشن!

این خانومه هم میگه ایییییییییییییش و قهر میکنه و میره!!!


نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم فروردین 1388 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
سلام

امروز واسمون مهمون اومده بود

یه خونواده ی 5 نفره

مسعودو باباش تو پذیرایی نشسته بودن داشتم میرفتم طرف میز که وسایلو بیارمو ازشون پذیرایی کنم

یهویی دیدم دارم میرم تو بغل یکی

یکم مونده بودا

محمود(اون یکی پسرشون داشت میرفت که بشینه)

منم اون وسط هول کردم

اومدم سلام و احوال پرسی کنم

گفتم سلام

تا اومدم بگم حالتون خوبه سال نوتون مبارک گفتم

حال سال نوتون مبارک

فقط 2 ساعت همه به من میخندیدن


نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم فروردین 1388 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

اینم دومین سوتی که شبیه سوتی قبلیه

قبل از همه بگم یامباش به ترکمنی میشه باسن

یکی از همکارای بابایی که تازه از تهران اومدن اینجا(ما توی یه شهر ترکمن نشین زندگی میکنیم)

خیلی دوسن داشت زبون مردم اینجا رو یاد بگیره

وقتی پیش بابایی بود خیلی به حرف زدن بابایی توجه میکردو سعی میکرد یه چند کلمه ای یاد بگیره

یه روز وقتی یکی از مشتری های قدیمی رو میبینه موقع خداحافظی با صدای بلند و اعتماد به نفس بالا دستشو به اشاره ی خداحافظی بالا میبره و میگه یامباش!!!

ملتی که دوروبر بودن از خنده روده بر میشنو کسی چیزی بهش نمیگه

بعد از ظهرش این موضوع رو به بابایی میگه

بابایی نمیدونست بخنده یا گریه کنه

آخه وقتی مشتری ها از بابایی دارو میگرفتن و از مغازه میرفتن بیرون به زبون خودشون از بابایی میپرسیدن آمپولارو عضلانیه یا وردی؟

بابایی هم دستشو میبرده بالا  و میگفته یامباش


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
Blog Skin