تبليغاتX
آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
نگارش در تاريخ شنبه چهاردهم آذر 1388 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه

سلام به همگی دوستای گلم!

عید همگیتون مبارک!

تو این شب عزیز ، لابلای دعاهاتون یادی هم از ما بکنید!

http://media.al-khoei.org/catalog/images/ghadeer.gif

نگارش در تاريخ شنبه چهاردهم آذر 1388 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
خب این جدیدترین سوتیه که خودم دادم!

امان ازین روزگار! از قدیم گفتن گهی پشت به زین و گهی زین به پشت!

خب چیه نوبتیم باشه نوبت منه دیگه!

خب چیزه خواستم شب عیدی دلتونو شاد کنم دیگه!

تقریبا یکی دو هفته ی پیش گوشیم نمیدونم چه مرگیش شده بود هرکی بهم زنگ میزد بوق خرابی میزد!

این شوور گرامی هم همش منو دعوا میکرد میگفت باز به گوشیت کد دادی؟!

نه یه وقت فکر نکنید کد دادم به گوشیمو اینا، یا اینکه گوشیمو دایورت کردم رو یه خط عجیب غریبو اینا!!!

اااااااااااا چیزه شاید بچه مچه ای چیزی اینجا نشسته باشه ازین کارا بلد نباشه یاد بگیره پس فردا حالا مامانش میادو شاکی میشه و اینا! (البته بچه های این دوره زمونه هفت خط روزگارن بلانسبت بچه های خودمون:دی)!!!

خب داشتم میگفتم هرکاری میکردم بازم درست نمیشد، رفع کد میدادم، هرکاری میکردم بازم درست نمیشد!

نصفه شبم بود نمیشد کاری کرد!

صبح رفتم ازین دفتر خدماتیا که واسم درست کنه یکم با گوشی ور رفت گفت اگه تا ساعت 2 بعد از ظهر درست نشد باید بری مخابرات مرکزی پیش خانم م...(بییییییییییییییییییییییییییب) :دی

نگو سرکاری بوده و اینا، ساعت 2 شد دیدم درست نمیشه و این شوور گرامی هم که همش چپ چپ نیگا میکرد میگفت مهسا به گوشیت کد دادی و اینا!

آدم پشت دستشویی بمونه و اینجوری نشه!

منم میگفتم نهههههههههههههههه!

باهم دیگه رفتیم مخابرات مرکزی پیش همون خانوم م...(بیییییییییییب)!

با اعصاب معصاب داغون جلوی میزش وایستاده بودمو حرص میخوردم! اول کلی با گوشی ور رفت و رفع کد داد اما درست نشد!

گفت کد که نداده نمیدونم شاید به خاطر هوا خطا مشکل دار شده  اینا!

اما این همکار بغلیشم همش میگفت باید کد داده باشی وگرنه اینجوری نمیشد و ایناو هی شوور گرامی چپ چپ نیگا میکرد

منم به یارو چش غره ای رفتم که از صد تا خفه شو بدتر بود!

بابا آخه به تو چه اصلا دلم میخواد کد بدم یکی نیست بگه تو این وسط چی کاره ای!!!

خانومه هم کلی ور رفت تو سایتوشون تا گوشیه بنده درست شد!

انقدر ذوق داشتم که به شوور گرامی و اون آقای مزخرف ثابت شده بود که من به گوشیم کد ندادم!

سریع کیف پولمو دراوردم رو به خانوم محترم و جیگر و گل و طلا و بلا و...

گفتم ببخشید چقدر بدم خدمتتون؟!

دیدم یه لبخند ملیح زدو گفت چیزی نمیشه عزیزم وظیفست!

این یارو هم که قاه قاه میخندید!

بازم این شوور گرامی شروع کرد به چپ چپ نیگا کردن!

خواستم کم نیارم

گفتم خب چیزه خودم میدونستم گفتم شیرینی بچه ها و اینا!

یه قاقالیلی واسه این همکارتون بخرید سرگرم بشه تو کار بقیه دخالت نکنه!!!

دیگه نخندید!!!


نگارش در تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

وای چقدر اینجا رو خاک گرفته!

بعد مدت ها دوباره اومدم بنویسم!

چیز میز واسه نوشتن زیاد بود اما کی حال و حوصله داشت!

خب تا یادم نرفته بگم که دلم خیلی واستون تنگ شده!

کاشکی اینجا هم مثل قبلش پر رفت و آمد بشه!

دوستون دارم مهسا!

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

خواستگاری:

خب این مال خواستگاری خان داداش گرامیه!

اونم یه داداشی خجالتی

الهی خان داداش چه لغت خوشگلی بوده ها واسه خودش!

خب از کجا شروع کنم ؟! اوووووووووووووووووووم، آها!

من و مامان و باباو در آخر هم داداش بزرگه یا همون خان داداش رفتیم خونه ی یکی از اقوام واسه دیدن دختر خانوم گرامی و اگر مورد پسند خان داداش گرامی بود سر صحبتو باز کنیم و اینا!

که بالاخره مقبول افتادو قرار شد خان داداش و زن داداش آینده برن با هم حرف بزننو سنگاشونو وا بکنن!

بابایی جونم برگشتو گفت اگه اجازه هست این دوتا کفتر عاشق ...

ها چیزه نه اون موقع هنو کفتر نشده بودن که، این دوتا فنچولی عاشق برنو حرفاشونو بزنن و انشالله وقتی اومدن دیگه دوتا کرکس عاشق شده باشن و اینا(از نظر بزرگی و اینا گفتم کرکس، خو چیه مگه کرکس دل نداره)

من اون موقع کنار خان داداش نشسته بودم دیدم داداشی رنگ به رخسار نداره! (الان دیگه با اون قیافه نمیشد بهش گفت خان داداش)

بعد معذرت خواهی کردو شتابان رفت به سوی دستشویی!!!

من که خواهر شوهر خیلی نکته بین و ریز سنجی هستم ساعت گرفتم  تقریبا نیم ساعت بعد گلاب به روتون تشریف فرما شدن!

تمام دست و صورتشو با با آب شسته بود!

اومدو کنارم نشست! گفتم داداشی میخوای نماز بخونی که رفتی وضو گرفتی؟!

من یکی که داشتم از خنده روده بر میشدم و نیشم تا آخر مجلس تا بنا گوش باز بود!

گفت آجی نمیشه یه وقت دیگه حرفامونو بزنیم؟!

گفتم نه این چه حرفیه؟!

فکر منم بکن، من باید برم دانشگاه نمیتونم یه روز بیشتر تهران بمونم خب!

بعد دستشو داد تو دست من گفت ببین دستام یخ کرده !!!

الهی داشت سکته میکرد! انگاری میخواستن چی کار کنن خب!

گفت میشه یه لیوان آب برام بیاری؟!

رفتمو بدو بدو یه لیوان آب واسش آوردم و دادم دستش، دیگه کم مونده بود خودم با لیوان بهش آب بدم!

حالا نه عروس میره نه داماد!!!

به زور دوتا رو فرستادیم تو اتاق که حرف بزنن!!!
خیلی جالب بود من دقیقا کنار در اتاق خواب نشسته بودم!

فکر نکنید فوضولما! نههههههههههه! خب چی کار کنم خونشون کوچیک بود مورچه میخواست آب بخوره همه میفهمیدن!

اینا هم صدای تلوزیون رو زیاد کرده بودن الکی الکی حرف میزدن که مثلا این دوتا فنچولی راحت باشن و اینا!

من یکی این وسط کر شدم به خدا!

خب چششون به در بود !

من یه چشم به در یه چشم به ساعت!

آخه چه خبرتونه!

نه به اینکه به زور میفرستنتون صحبت کنید، نه به اینکه بزور باید درتون آورد!

ساعت 8 رفتن مشغول صحبت کردن شدن !

خداااااااااااااااااااااااااا ساعت 10:45 اومدن بیرون!

البته خدارو شکر شاد و شنگول بودنو واقعا کرکسی شده بودن واسه خودشون!


نگارش در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
سلااااااااااااااااام!

شما هم حس میکنید؟!

بوش همه جا پیچیده! چی؟ نههههههههه!!! غذام نسوخته، بوی ماه مهرو میگم!

قبلنا این موقع ها خیلی ذوق داشتیم!

ذوق خرید کیف و کفش و لباس نو!!!

من که خیلی دوست داشتم!

نمیدونید با چه ذوقیم میرفتم مدرسه!

http://koochegard.persiangig.com/image/school/1.jpg

 ها چیزه این من نیستما!!!

البته همهیشه اینجوری نبودا بعضی وقتا هم اینجوری منو میبردن مدرسه!!!


http://www.nicholsoncartoons.com.au/cartoons/new/2002-01-30%20Jan%20First%20day%20at%20school%20anxious%20parents%20550.jpg


اما چه دوران شیرینی بود!

شیرینیش هنو زیر دندونامه!(ها چی گفتم خودمم نمیدونم):دی

چه خاطراتی داشتیم!

چه بزن و بکوبایی!!!

http://cartoon3000.persiangig.com/image/caricature/raghs03.jpg


من هم بچه درس خون بودم هم شیطون! واسه همین زیاد چیزی بهم نمیگفتن!

چه کارایی که نمیکردیم!

البته نمیدونم شما پسرا هم ازین کارا میکردین یا نه!!!

مثلا یه دفعه کپسول انداختیم تو بخاری!

چه بوی گندی کل مدرسه رو برداشت!

یه بارم اسپری انداختیم تو بخاری و هم بخاری ترکید هم اسپری!!! بعدش خودمونو زدیم به غش و ضعف که نفهمن کاره ماست!

وای پرتغال دزدی!

توی حیاط مدرسمون کلی درخت پرتغال بود! این ناظم گرامی هم نمیزاشت به طرفشون بریم!

ماهم همیشه کشیک میدادیم و یواشکی کلی پرتغال میچیدیم!

وقتیم که شصتش خبر دار میشد با یه قیافه ی حق به جانب میگفتم خب اون همه شهریه میدیم یه پرتغالم نمیتونیم بخوریم!!!

بدبختم وقتی قیافه ی مارو میدید دمشو میزاشت رو کولشو فرار میکرد!

خب الانم دیگه وقت دانشگاس!

اونم زیاد فرقی با مدرسه نمیکنه!

چقده دلم واسه استادامون تنگ شده!

واسه نگاهای قشنگشون

واسه لبخندای ملیحشون

واسه وقتی عصبانیشون میکردیم

واسه سلف دانشگاهم دلم تنگیده

چون هرکی که بخوای تو دانشگاه پیدا میشه! به لطف مسئولین پول بده برو دانشگاه!!!

خب گفتم این وسط سوتی دانشگامونم بگم !

به این عکس خوب توجه کنید!!!

http://www.ashreshteh.com/archive/images/FunnyIran3/08.jpg


تعجب نکیند این سر در دانشگاه ماست!

نیست خیلی باسوادن واسه اینه!

کلی بهشون گفتیم تا زیر بار رفتن که اشتباه شده و درستش کردن!

خب یه چنداتایی از عسکای دانشگامونم میزارم بدونین قراره هفته ی دیگه کجارو متر کنم!

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/10/305115_orig.jpg

البته هرچی گشتم عکسای جدیدشو پیدا نکردم!

الان کلی توش درخت و گل و بلبل داره !

اینم یه عکس خوشگل از آقای هاشمی رفسنجانی و ساختمون فنی دانشگامون!

http://i23.tinypic.com/3136bec.jpg

نمیدونید چه ذوقی داشتم وقتی اکبر شاه اومده بود دانشگامون!

دمش گرم بین این همه جمعیت واسم دست تکون داد!

فیلمش فکر کنم داشته باشم!

پیدا کنم واستون میزارم!

واسه ی افتتاح کتابخونه و سالن ورزشی دانشگاه اومده بود!

خداییش دست این مسئولین درد نکنه  این همه از ما پول میگیرن اما کلیم به دانشگامون میرسن!

خداییش استخر و سنا جکوزیش که عالیه!

کتابخونشم حرف نداره!

خب دیگه اینم دانشگاه ما بود!

راستی فکر کنم این آجیمم هلیا رفته واسه ثبت نام!

آخه اونم رشته ی خودم بابل قبول شده!مهندسی کامپیوتر!

چه کیفی بده امسال

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
سلام!

این آخرین سوتی بود که شنیدم!

دلم نیومد اینجا ننویسم!

آخه خیلی خندیدیم!

خب دست هر جا میرم تمام حواسم به سوتی هاس! سریع میرمو یه گوشه مخفی میشم

افطاری جایی دعوت بودیم! البته فقط ما نبودیم کلی از اقوام هم بودن!

جای شما خالی خیلی خوش گذشت!

انقدر شلوغ کردیم فقط کم مونده بود کارمون به حرکات موزون برسه!


یکی یه بچه ی نه خب اینجوری نمیگم شما که نمیشناسین خب!

محمد یه دختر کوچولو و خوشگل داره که اسمش ستایشه!

تقریبا یه سال و خورده ای میشه!

خیلی شیطونه!

رفته بود رو مبل و بپر بپر میکرد!

بابابزرگش به محمد گفت پسرم مواظب بچه باش خدای نکرده میفته!

محمد برگشت دخترشو نگاه کردو دید ستایش داره میاد پایین!

گفت بابا جان چیزی نیست داره از رو مبل پیاده میشه!

ماهم که بیجنبه فقط منتظریم یه بدبختی سوتی بده!

قل میخوردیم رو زمین!

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
سلااااااااااااااااااااااااااام

من اومدممممممممممم دست دست دست بیا جون ننه اقدص بیا (شکلک گفتن نداره ها ولی اون تک خونه منم )

هوووووووووو دوففففففف دیشششششش دوفففففففففف

اهم اهم

خوب اول از همه بگم من مهسا نیستم یعنی هستما ولی نیستم ( شکلک من جیگیلیه شماره ۲ همون هلیام )

خوبییییی؟ خوبم

وااااای این خاله ایا چقده نازن ( به قول عمه ای ریحانه )بایییییییی خوجلهههههههههه

 

خوب من دیدم این آجی مهسا اومده عکسای خاله ای گذاشته گفتم منم بیام عکسای عمه ای بزارم که دیگه من نمیتونم جلو خودمو بگیرم بدوام برم بیارم عکسو ببینین

حالا همه چشا بستهه .........       ....... ....... .....      ......... هااااااا مگه نگفتم چشا بسته واسه چی نیگا میکنی ( هر کی یواشکی نیگا کنه دفعه دیگه باید وبلاگو جارو کنه )

حالا باز کنین ...........  .........       ....... ....... .....      .........  گفتم باز کنییییییییییییییییییییییینن ُدههه

اینم از عمه ای ریحانه

اینو ۱۲ تیر ازش گرفتم الان یه سال و نیمه شه عزیززززززززززززززم

وای این بچه یه دیقه آروم نیمشینه ازش عکس بگیری که  دیگه حسابی بهمون حال داد ببین چه شکلی شدم من بعد از اینکه عکس گرفتم

هااااای چرا میخندی خیلیم دلبر شده بودم

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
سلام

امروز نشسته بودم داشتم عکسامو ورق میزدم

دیدم واااااااااااااااااااااااااای من چقده عکس خاله جون دارمو اینجا نزاشتم

خب اینم خاله جونای من!!!


النای خاله! خاله فداش شه الهی!

النای خاله 9 ماهشه!

http://www.uui.ir/pictures/256662dd6cb29b104d6ba749e583ef05.jpg

http://www.uui.ir/pictures/709e5df4cd9245503c2933ce4ad99fff.jpg


خب اینم النا و سلنای خاله!!!

سلنای خاله 7 ماهشه!


اینجا تنهای جاییکه این دوتا کنار هم ساکت نشستن!

نمیدونم چرا النا همیشه موهای جلوی سلنا رو میگیره و ول نمیکنه!

بگو ماشالله!!!

خاله جونیا چش بخورن با من طرفین

خب دیگه دوستون دارم !

از طرف همتونم نیناهارو بوس میکنم!


نگارش در تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
سلام

خب  قرار بود دیگه از مریضی و اینا حرف نزنیم!

اما انگاری نمیشه!

همه میگن چشم خوردم ! لامصب عجب چشمی بوده که واقعا منو خورده!

خب بعد اون آنفولانزا دوباره یه دل درد شدید در حد تیم ملی!

مریضی سومم این بود که یه شب دسته جمعی رفتیم جنگل!

با زن داداش گرامی رفتیم تا لیوانارو بشوریم! زن داداش عزیز مشغول آب کشیدن لیوانا بود منم سینی رو نگه داشته بودم که لیوانارو بزاره توش!

کنارمونم یه منقل بزرگ بود که صاحب دکه داشت ذغالارو زیرو رو میکرد!

یهویی دیدم یه چیز سیاه اندازه ی دوتا بند انگشت افتاد تو آستینم و یهویی دستم سوخت!

گفتم بیا انقده به این آتیشا زل زدی که ذغال افتاد تو آستینت!

سریع دستمو گرفتم زیر شیر آب اما چیزی نبود!

وااااااااااااااااااااااااااااااای دستم میسوخت و اصلا هیچ اثری از سوختگی روش نبود!

فقط تونستم به سرعت برق برم تو آلاچیقمون و مانتومو کندمو دستمو گرفتم جلوی بابام!

بابای بیچارمم فکر جای یه نیش رو دستم دیدو گفت حتما زنبور نیشت زده!

خب سرتونو درد نیارم!

5 دقیقه نشده بود که دستم شروع کرد به قرمز شدن و ورم کردن!

تا صبح نخوابیدم!

صبح اول وقت رفتم دکترو ایشون فرمودن که یه حشره ی سمی نیشت زده که به خاطر نیشت دستت عفونت کرده!

واقعا داشتم شاخ درمیاوردم!

یه هفته طول کشید تا دستم خوب شد!

داداشام منتظر بودن که صبح از خواب بیدارشمو مثل اسپایدرمن عوض بشم حالا تبدیل به چی بشم خدا میدونه فقط میگفتن مطمعنیم میتونی پرواز کنی

تازه دیروز داروهام تموم شده بود که دوباره علائم آنفولانزا پدیدار شد!

واقعا کسی حرفی برای گفتن نداشت!

انقدر تو این یه ماه رعایت کردمو هیچ جا نرفتم مریض شدنم هم واسه ما شده دردسر!

خب حالا نوبته خاطره ی جالب این مریضی:

امروز رفتم طبق معمول آمپول نوش جان کنم!

وااااااااااااااااااااااو ببین اینجا چه خبره؟!

انگاری همه ی ملت آنفولانزا گرفتن!(تورو خدا مواظب خودتون باشید دل ندارم مریض ببینمتون)!

هر تخت که خالی میشد سریع نفر بعدی میرفت تا آمپول بزنه!

تخت کناریه من یه پیرزنی دراز کشیده بود که از زمینو زمان مینالید!

تنها یه پرده بین ما  فاصله بود!

اومدم تخت کناریش دراز بکشم البته دقیقا مخالف جهت اون!

نگو پیرزنه سرشو گذاشته بود رو تخت من!

نمیدونم چرا اینجوری دراز کشیده بود! تا اومم پامو دراز کنم دیدم یکی گفت:

آااااااااااااااااااااااااااااااااااای کور شدم!

پام محکم خورده بود تو صورت بیچاره! یهویی دیدم میگه کی بود کی بود!

گفتم عزیزم ! مادر من معذرت میخوام ! عمدی نبود!

همین حین خانوم پرستار داشت آمپول منو میزد که دیدم یه چیزی محکم داره میخوره رو پام!

حاج خانوم عصبانی که فشارشم 18 بود با لنگه کفش میزد رو پایه من!

نمیتونستم جلوی خندمو بگیرم!

قهقهه میزدم و از شدت خنده تخت تکون میخورد! خانوم پرستارم شروع کرد به خندیدن!

بیمارستان منفجر شد از خنده!

و سر سوزن تو تن بنده شیکست و حالا بیا و درش بیار!

hما خب انقده خندیده بودم اصلا درد واسم معنی نداشتو  خنده خنده سوزنو از تنم دراوردن!

نگارش در تاريخ سه شنبه سوم شهریور 1388 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
اینو واسه اد لیستم سند کرده بودم گفتم واسه شماها هم بزارم!

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

سلام به همه ی دوستای نتی گلم
منو نمیبین خوش میگذره؟
ها اومده عرض ادب و اینا بکنمو بگم
نه باز اول اینو بگم
اومدم پخ دسته جمعی کنم همتون دیدم وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااو چقده اد لیستم شلوغه دیگه واسه همه فرستادم دیگه

یه چند روز پیش حالم اصلا خوب نبود
البته کار دست خودم داده بودم
 بردنم دکتر

آقای دکتر فرمودن که
ااااااااااااااااااای چه دکتر بی هدبی

خب از موضوع دور نشیم
فرمودن که اگه دیرتر میومدی مثل این باید میرفتی اون بالا بالاها

و اعلام کردن که ازین آنفولانزای نوع
َََََA
گرفتی!

الانم تحت مراقبتم
و استراحت مطلق
بابا حوصلم سر رفته نمیتونم هیچ کاری بکنم فقط دکتر آمپول
سرم تقویتی قرص
میگن تقصیر توء
دوست نابابو میگم

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

ای بابا یه بار خواستیم دروغ بگیما!
اینا میگن حالت خیلی بده اما مگه دست ایناست!
خدا جون خودش هوامو داره!

....................................................................................................................................
ازینا گذشته گفتم خوبی بدی چیزی دیدن به بزرگیه خودتون ببخشید!
میدونم بعضی موقع ها خیلی اذیت کردم

از هیچ کاریم دریغ نکردم

خیلی وقتا هم شماها منو اذیت کردین



آهای تویی که میگی نمیبخشی
دلت میاد
خب ببخش دیگه
میدونم با تک تکتون خاطرات خوب و بد زیادی داشتم!
همه جور خاطره داشتیم


آدم این موقع ها به چه چیزایی که فکر نمیکنه
............................................................................................................................


خب دیگه وقتم تموم شد نوبت آمپول بعدیمه
باید تمومش کنم
 
خب دیگه دوستون دارم
اینا هم بیخودی حرص و جوش میخوردن
من حالم خیلیم خوبه

فردا هم قراره داداشم واسم کرم خاکی بیاره
میخوام یکی و اذیت کنم:دی

یه چیزایی درباره ی بیماری در ادامه ی مطلب توضیح دادم!


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ جمعه نهم مرداد 1388 توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام!

وای ببین چقدر اینجا خاک گرفته!

تازگیا حوصله نداشتم چیزی بنویسم! سوتی بود اما حوصله نبود این وسطا!

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

دیروز رفته بودیم عروسی!

عروسی یکی از آشناها!

عمه ی داماد پیش ما بود

عمه ی داماد فارسی بلد نبود صحبت کنه و خیلی خیلی براش سخت بود!

مامانم سراغ یکی رو ازش گرفت و گفت مینا کجاست؟!

اونم گفت دختر فامیلشونو بیرون کردن الان اونجا بزن بزنه! مینا اونجاست داره بهش خوش میگذره!

منو مامانمم فقط نیگا میکردیم!

بعدا از یکی دیگه پرسیدیم جریان چیه؟!

فهمیدیم منظور عمهه این بوده که :

دختر فامیلشونو دارن شوهر میدن اونجا الان بزن بکوبه!


درباره وبلاگ

مینوسم چون هستم!
گاهی درین میان سکوت میکنم اما باز هم هستم!
مهم این است که تو در قلبم زندگی میکنی!

موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ